!خسته ام میفهمید؟
.خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن
.خسته از منحنی بودن و عشق
.خسته از حس غریبانۀ این تنهایی
.بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت
.بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ
.بخدا خسته ام از حادثۀ صاعقه بودن در باد
،همۀ عمر دروغ
!شمع را میفهمم
،بخدا خسته شدم
میشود قلب مرا عفو کنید؟
،و رهایم بکنید
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
!تا دلم باز شود؟
.خسته ام درک کنید
،میروم زندگیم را بکنم
،میروم مثل شما
،پی احساس غریبم تا باز
!!شاید عاشق بشوم
از انتظار از این همه تکرار خستهام
از گریه روی شانهی دیوار خستهام
یا تو به این ادامهی مکتوم دلخوشی
یا من از این غیاب بهاجبار خستهام
:مانند شعرهای قدیمی مرا بخوان
ای یار ای یگانهترین یار" خستهام"
...دلم میگیرد
...وقتی مینویسم برای تو
...ولی همه میخوانند اِلّا تو
...هعی
،کسی که ”دوستت“ داشته باشه
...به هر بهونه ای میمونه
[ ...نه اینکه به هر بهونه ای بره ]